غمگینم

غمگینم از غم های تمام نشدنی زندگی غمگینم....

درود به تمامی دوستان مهربانم که به غمگینم سر میزنید

گاهی برای رسیدن به کسی باید رفت و این سرگذشت منه...

تقدیم به تمامی موجوداتی که ع ش ق را می فهمیدند و رفتند به سوی ابدیت

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد

نترس، سایه ها بوی مرا سوی تو نخواهند آورد

کاش می دانستی، چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست

آن وقت تازه خواهی فهمید:

مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست...!

+نوشته شده در 91/07/28ساعتتوسط غمگينم | |

بیا ای مرگ امشب راحتم کن سخت دلگیرم

ملول از ننگ هستی هستم و از زندگی سیرم


اگرجان از تن انسان چو بیرون رفت میمیرد

ندارم جانی اندر تن چرا آخر نمیمیرم


گریزانی چرا ای مرگ ای صیاد دام افکن

شکارآمد به پای خود چه غم داری بزن تیرم


بیا دستم به دامان تو دستم را بگیر امشب

وگرنه انتقام زندگی را از تو می‌گیرم


بیا و دست بردار ای فلک از بازی جانم

ورق برگشت بازنده تویی در دور تقدیرم


اگرچه عمر کوتاهم برای عاشقی کم بود

بیا ای زندگی بگذر دم آخر ز تقصیرم


به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

+نوشته شده در 91/03/28ساعتتوسط غمگينم | |

خداحافظ, همین حالا , همین حالا که من تنهام!
خداحافظ, به شرطی که, بفهمی تر شده چشمام!
خداحافظ کمی غمگین!
به یاد اون همه تردید,
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید!
اگه گفتم خداحافظ, نه اینکه رفتنت سادست
نه اینکه می شه باور کرد, دوباره آخر جادست
خداحافظ, واسه اینکه نبندی دل به رویا ها
بدونی بی تو و باتو همینه اسم این دنیا
خداحافظ, خداحافظ!
همین حالا, همین حالا!

+نوشته شده در 91/03/28ساعتتوسط غمگينم | |

پشت دیوار همین کوچه بدارم بزنید

من که رفتم، بنشینید و هوارم بزنید

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد

بنویسید که بد بودم و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم

پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید

خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید

ای آنها که به بی برگی من می خندید

مرد باشید و... بیایید و کنارم بزنید...

+نوشته شده در 90/10/16ساعتتوسط غمگينم | |


یارب تو او را همچو من برغم گرفتارش مکن

در شهر غربت ای خدا هرگز تو آزارش مکن

هر چند او از رفتنش چشم مرا گری
ان نمود

ای خدای مهربان از گریه پربارش مکن

گر دوری از رویش مرا افسرده و بیمار کرد

درشهردوری بیکس است یارب تو بیمارش مکن

گر چه ریزم اشک هر شب از غم هجران او

گریان ز غم هرگز دمی چشم گهربارش مکن

گر با مرگ، زندگی دارد سر بازی ولی

یارب تواو را همچو من برغم گرفتارش مکن

+نوشته شده در 90/07/03ساعتتوسط غمگينم | |

خواهم که در این غمکده آرام بمیرم

گمنام و سفر کرده و بی نام بمیرم

کس نیست که آزاد کند مرغ دلم را

پر بسته و دل خسته در این دام بمیرم

من کام دل از جلوه حسن تو گرفتم

هر چند در این معرکه ناکام بمیرم

دیگر با دنیا کاری ندارم

+نوشته شده در 90/06/17ساعتتوسط غمگينم | |

لحظه دیدار نگار نزدیک است....

 

بودنم را هيچ کس باور نداشت


هيچ کس کاري به کار من نداشت


بنويسيد بعد مرگم روي سنگ


با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ


او که خوابيده ست در اين گور سرد


 بودنش را هيچ کس باور نکرد

لحظه ديدار نزديك است

سلام دوستهای گلم ببخشید چندروزی میشه که تو خونه دعوا داریم

ميگن تو ديونه شدي، ولي من ديونه نيستم عهد بستم بايد برم پيشش

به زور میخوان منو راهی مسافرت کنن

میگن باید چندروزی تو این شهر نباشی و بری مسافرت

آخه مگه می تونم جای که عشقم آروم گرفته رو ترک کنم

خیلی سختی ولی امشب ساعت ۱۰:۴۵ بايد برم

برام دعا کنید آخرین سفرم باشه

چون واقعاً لحظه ديدار نگارمو نزديك ميبينم.....

+نوشته شده در 89/01/31ساعتتوسط غمگينم | |

تا قاف ترين قله هستي

سيمرغ ترين همسفرم باش

من مرغ اسير درياچه عشقم

تا پربكشم سوي خدا بال و پرم باش

غمگينم

روزگاریست که سودای بتان دین من است

غم این کار نشاط دل غمگین من است

دیدن روی تو را دیده جان بین باید

وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است

یار من باش که زیب فلک و زینت دهر

از مه روی تو و اشک چو پروین من است

تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد

خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است

دولت فقر خدایا به من ارزانی دار

کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش

زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است

یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست

که مغیلان طریقش گل و نسرین من است

حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان

که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است

+نوشته شده در 89/01/24ساعتتوسط غمگينم | |

  این روزها غمگینم خیلی غمگین شده آخه داره....  

غمگينم

 زرتشت بیا که با تو امید آید

 شب نیز صدای پای خورشید آید

 تاریخ اگر دوباره تکرار شود

 آدم به طواف تخت جمشید آید

+نوشته شده در 89/01/09ساعتتوسط غمگينم | |

سلام گرم من به تمامی دوستان حقیقی خوبم

شرمنده که مدتی حضورم کم شده

راستش دیگه خیلی از خودم و زندگی . . . .  بگذریم.

 امیدوارم خوب خوب باشید و سالم و سلامت باشید

و از لطف بی کران همه شما سپاس گذارم

 غمگينم

روز مرگم هرشیون کند از دورو برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

مرد غسال مرا سیر شرابش بدهید

مست مست از همه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید

روز مرگم وسط سینه من چاک زنید

اندرون دل من یک قلم تاک زنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفت....

+نوشته شده در 88/12/14ساعتتوسط غمگينم | |

وبلاگ گروهي عاشقان تنها افتتاح شد

http://tanhaeem.blogfa.com/

امشب گرفته گريه ها دست دلم را

دريا کمک کن تا بيابم ساحلم را

در کوچه ی نور و صدا ره ميسپارم

امشب اگر مرگم رسد حرفی ندارم

دوستان شرح بریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر وسامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟


روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل ودین باخته دیوانه رویی بودیم
بسته سلسله ی سلسله مویی بودیم
کس درآن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود


نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل بر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که گرفتار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم


عشق من شد سبب خوبی ورعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر بر گشت ز غوغای تماشای او
این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر وسامان دارد؟
 

+نوشته شده در 88/08/27ساعتتوسط غمگينم | |

سينه ميسوزاني اي دل چو مي آغازي سخن

بس کن اين شب ناله هارا از چه خواهي رنج من؟

جرم و تقصير از تو بود از يار ديرين بد نگو

هرچه کرد آن يار شيرين با تو ناز شصت او

هرزگي کردي سزاي هرزگي رسوايي است

حاصل رنگ و ريا در عاشقي تنهايي است

از بهشت وصل جانان دوزخ غم ساختي

سينه ي رنجور من در التهاب انداختي

در کفت بود آنچه عمري آرزو ميداشتي

پرنيان بنهادي و بار کتان برداشتي

اي دل ديوانه بشنو اين مرام زندگيست

او که گريان کرد چشمي را نصيبش خنده نيست

وصف گلرويان شنيدي پا ز سر نشناختي

عيش نا اهلان گزيدي تا گل خود باختي

در پس و پيشت گل خوش عطر و بو بسيار بود

ان گلي کز جور تو پژمرده ميشد يار بود

همچو شاهين بر ستيغ قله ها پر ميزدي

مسخ موشي گشتي و از قله پايين امدي

با همه خوردي ز تو آرامش و شادي ربود

آنچه پايينت کشيد از قله ها نفس تو بود

در خم بيراه از خود پشت پا خوردي دريغ

رفت عمري و نديدي از کجا خوردي دريغ

هر نگاهي محرم ديدار روي يار نيست

هر دلي درعاشقي خوش دست وشيرين کارنيست

ياد باد آن روزگار اي دل که ياري داشتي

در ميان باده نوشان اعتباري داشتي

از گذر ها ميگذشتي خيره سر هنگامه جو

روز و شب با يار يکدل مينشستي رو به رو

حاليا بي هاي و هويي آن سر افرازي چه شد؟

يار را بازي گرفتي آخر بازي چه شد؟

اين زمان ديگر سر تو با گريبان اشناست

هر دلي ارزان فروشد ياراورا اين سزاست

اعتبار هر دلي در خوبي دلدار اوست

آبروي هر کسي در آبروي يار اوست

گفته بودم با تو رسم عاشقي اين گونه نيست

پيش يار از ديگري افسانه گفتن خيره گيست

گفته بودم با تو اي ديوانه بس کن سرکشي

بس نکردي سر کشي اکنون اسير آتشي

شب سحر شد بامداد آمد تو مينالي هنوز

نوش جانت زهر حسرت اي دل رسوا بسوز...

+نوشته شده در 88/08/12ساعتتوسط غمگينم | |

عاقبت حسرت ديدار توام خواهد كشت

واندرين دردجگرسوزم غمخواري نيست

مشكل كار من آسان نكند كس جز مرگ

چه كنم آنكه كند مشكلم آسانن نرسيد

*****************************

جواني عمرم به انتظار ديدار تو به پيري رسيد

و آخرين شب تار من به سپيدي صبح نيانجاميد

در آن ظلمت شب چشم به در دوختم تا از آن بدرآئي

و ديده ام را هنگام جاندادن روشني بخشي،

آخرين تمناي مرا رد نكن زيرا

دوست درام در مردمك چشمم رويائي

از صورت زيبايت براي ابد باقي بماند

 

ياد آن روز بخير اين همه ديوار نبود

اين چنين در دل ما ياد غم يار نبود

عشق بود خطر بود خدا با ما بود

روي پيشاني دل زخم غم يار نبود

مي شكستيم در فاصله را با هر گام

بين ما و دل يار فاصله بسيار نبود

كاش مي ريختت تماميت اين فاصله ها

كاش بين من و دل فاصله بسيار نبود

عاقبت دل كند عادت به جداي همه شب

كاش چشمانم به تو اين همه محتاج نبود

+نوشته شده در 88/07/18ساعتتوسط غمگينم | |

تنها باگلها گويم غم هارا چه كسي داندبه غم هستي كه به دل دارم

به چه كس گويم شده روز من چو شب تارم

نه كسي آيد نه كسي خواند به نگاهم هرگز راز من

بشنو امشب غم پنهانم كه سخنها گويد ساز من تو نداني تنهايم

 

ياري اندر كس نمي بينم ياران را چه شد

دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد؟

آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست

خون چكيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد؟

كس نمي گويد كه ياري داشت حق دوستي

حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد؟

لعلي از كان مروت برنيامد سال هاست

تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد؟

شهر ياران بود خاك مهربانان اين ديار

مهرباني كي سرآمد شهرياران را چه شد؟

گوي توفيق و كرامت در ميان افكنده اند

كس به ميدان در نمي آيد سواران را چه شد؟

صدهزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست

عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد

زهره سازي خوش نمي سازد مگر عودش بسوخت

كس ندارد ذوق مستي ميگساران را چه شد؟

 حافظ اسرار الهي كس نمي داند خموش

از كه مي پرسي كه دور روزگاران را چه شد؟؟

+نوشته شده در 88/07/08ساعتتوسط غمگينم | |

باشد بنشـيـن و بي كم و كاســـت بگــو
حتي گلــه كن  ..  ولي فقــط راست بگو
يك عمر به من دروغ گفتي، اين بار
اصــلا تو بيا ! هر چه دلت خواست بگو

دیدی ای دل که غـــم عشق دگربار چه کرد

 چون بشـــــد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جــــادو که چه بازی انگیخت

 آه از آن مست که با مردم هشیار چــه کرد

اشک من رنگ شفــــق یافت ز بی ‌مهری یار

 طالع بی‌ شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منــــــزل لیلی بدرخشیــــد سحـــــــر

 وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کــرد

ســـــــــاقیا جام می‌ام ده که نگارنــــــده غیب

 نیست معلوم که در پرده اســــرار چه کرد

آن کــــه پرنقــــش زد این دایـــــره مینـــــایی

 کس ندانست که در گردش پرگـار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

 یار دیرینـــــه ببینید که با یــــــار چه کرد ؟

+نوشته شده در 88/06/20ساعتتوسط غمگينم | |

اشتباهي كه همه عمر پشيمانم از او

اعتماديست كه به مردم دوران كردم

غميگين ترين غمگين شهرم

سرخوش ز سبوي غم پنهاني خويشم

چون زلف تو سرگرم پريشاني خويشم

در بزم وصال تو نگويم كم و بيش

چون آينه خوكرده به حيراني خويشم

لب باز نكردم به خروشي و فغاني

من محرم راز دل طوفاني خويشم

يك چند پشيمان شدم از رندي و مستي

عمريست پشيمان زپشيماني خويشم

از شوق شكر خند لبش جان نسپردم

شرمنده جانان زگران جاني خويشم

بشكسته تر از خويش نديدم به همه عمر

افسرده دل از خويشم و زنداني خويشم

+نوشته شده در 88/06/11ساعتتوسط غمگينم | |

يادمان با شد از امروز خطايي نکنيم

گر که در خويش شکستيم صدايي نکنيم

پر پرواز شکستن هنر انسان نيست

گر شکستيم ز غفلت من و مايي نکنيم

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نکنيم

يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس شد

طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم

يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست

به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم

يادمان باشد که در اين بهر دو رنگي و ريا

دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم

يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست

دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم

يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم

طلب سوختن بال و پر کس نکنيم

يادمان باشد سر سجاده عشق

جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم

+نوشته شده در 88/06/09ساعتتوسط غمگينم | |

 الا اي مرگ در جانم درآويز

 كه جام عمر من گرديده لبريز

تنهاي تنها

پرده برگير كه من يار توام

عاشقم عاشق رخسار توام

عشو كن ناز نما لب بگشا

جان من عاشق گفتار توام

بر سر بستر من پا بگذار

من دل سوخته بيمار توام

با وصالت زدلم عقده گشا

جلوه اي كن كه گرفتار توام

عاشقي سر به گريبانم من

مستم و مرده ديدار توام

گر روي يا تو بماني اي دوست

عاشق يار وفادار توام

هركه بينم خريدار تو است

من خريدار خريدار توام

+نوشته شده در 88/06/05ساعتتوسط غمگينم | |

بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست

غم دل با که توان گفت که غم خواری نیست

 غم دل

پرده بردار زرخ چهره گشا ناز بس است

عاشق سوخته را دیدن رویت هوس است

دست از دامنت ای دوست نخواهم برداشت

تا من دل شده را یک رمق و یک نفس است

همه خوبان بر زیبائیت ای مایه حسن

فی المثل در بر دریای خروشان چو خس است

مرغ پر سوخته را نیست نسیبی زبهار

عرصه جولانگه زاغ است و نوای مگس است

دادخواهم غم دل را به کجا عرضه کنم

که چومن دادستان است و چوفریاد رس است

این همه غلغل و غوغا که در آفاق بود

همه از سوی رسیدن به کنار ...... است

+نوشته شده در 88/06/01ساعتتوسط غمگينم | |

فرهادم و سوز شیرین دارم

امید لقاء یار دیرین دارم

طاقت زکفم رفت ندانم چه کنم

یادش همه شب در دل غمگین دارم

آید آن روز که من هجرت از این خاک کنم

از جهان پر زده و در شاخ عدم لانه کنم

شود آیا که از این بتکده بربندم رخت

پرزنان پشت بر این خانه بیگانه کنم؟

+نوشته شده در 88/05/30ساعتتوسط غمگينم | |

عاقبت خاك گل كوزه گران خواهم شد

عشق و آسمان

از تو اي مي زده در ميكده نامي نشنيدم

نزد عشاق شدم قامت سرو تو نديدم

از وطن رخت ببستم كه تورا باز ببينم

هرچه حيرت زده گشتم به نوايي نرسيدم

گفتم از خود برهم تا رخ ماه توببينم

چه كنم من كه از اين قيد منيّت نرهيدم

كوچ كردند حريفان و رسيدند به مقصد

بي نصيبم من بيچاره كه در خانه خزيدم

لطفي اي دوست كه پروانه شوم در بر رويت

رحمي اي يار كه از دور رسانند نويدم

اي كه روح مني از رنج فراقت چه نبردم

اي كه در جان مني از غم هجرت چه كشيدم

+نوشته شده در 88/05/27ساعتتوسط غمگينم | |

كنم هرشب دعايي كز دلم بيرون رود مهرش

ولي آهسته مي گويم الهي بي اثر باشد

سیب سرخی را به من بخشیدو رفت

ساقه ي سبزدلم را چيد و رفت

عاشقي هاي  مرا  باور  نكرد

عاقبت بر عشق من خنديد و رفت

اشك در چشمان سردم حلقه زد

بي مروت گريه ام را ديد و رفت

+نوشته شده در 88/05/25ساعتتوسط غمگينم | |

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست

بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست

 گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن

گفتي بايد بروم حوصله اي نيست

پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف

رفتي تو و ديگر اثر از چلچله اي نيست

گفتي كه كمي فكرخودم باشم وآن وقت

جزعشق تودرخاطرمن مشغله اي نيست

 رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست

+نوشته شده در 88/05/23ساعتتوسط غمگينم | |

عزیزم دارد این دل هم خدایی

منم سرگشته حیرانت ای دوست    کنم یکباره جان قربانت ای دوست

تنی نا ساز از شوق وصل کویت      دهم سر بر سر پیمانت ای دوست

دلی دارم در آتش خانه کرده                   میان شعله ها کاشانه کرده

دلی دارم که از شوق وصالت                    وجودم را زغم ویرانه کرده

من آن آواره بشکسته حالم                          زهجرانت بُتا رو به زوالم

منم آن مرغ سرگردان و تنها               پریشان گشته شد یکباره حالم

زِهَر سر بر سر سجاده کردم                   دعایی بهر آن دلداده کردم

زحسرت ساغر چشمانم ای دوست        زبان از یکسره از باده کردم

دلا تا کی اسیر یاد یاری؟                          زهجر یار تا کی داغ داری؟

بگو تا کی زشوق روی لیلی                   تو مجنون پریشان روزگاری؟

پریشانم، پریشان روزگارم                من آن سرگشته ی هجر نگارم

کنون عمریست با امید وصلت                   درون سینه آسایش ندارم

زهجرت روز و شب فریاد دارم                    زبیدادت دلی ناشاد دارم

درون کوهسار سینه خود                هزاران کشته چون فرهاد دارم

چرا ای نازنینم بی وفایی؟                      دمادم با دل من در جفایی

چرا آشفته کردی روزگارم        عزیزم دارد این دل هم خدایی

+نوشته شده در 88/05/23ساعتتوسط غمگينم | |

عشق اگر بال گشايد به جهان حاكم اوست

گر كند جلوه در اين كون و مكان حاكم اوست

جدايي و تنهايي

ميل من سوي وصال و قصد او سوي فراق

ترك كام خود گرفتم تا برآيد كام دوست

حافظ اند درد خود مي سوزو بي درمان بساز

زان كه درماني ندارد درد بي درمان دوست

تا بود چنين بوده و تا هست چنين است....

+نوشته شده در 88/05/22ساعتتوسط غمگينم | |

اي كاش شعري بيش نبود....

 

 دل از من برد و روي از من نهان كرد

خدايا با كه اين بازي توان كرد

شب تنهاييم در قصد جان بود

خيالش لطفهاي بيكران كرد

چرا چون لاله خونين دل نباشم

كه يار ما چنين گفت و چنان كرد

+نوشته شده در 88/05/20ساعتتوسط غمگينم | |

آري آخر اين چنين خواهم شد...

مرگ

خدا داند که او دلبسته کيست

دليل اين همه بی مهری اش چيست

تمام لحظه هايم مال او بود

ولی يک لحظه او مال من نيست

همه غم های عالم در دل من

سرشته غصه با آب و گلِ من

شمردم چند روزی مانده تا عشق

تمام عمر ، اين شد حاصل من

+نوشته شده در 88/05/20ساعتتوسط غمگينم | |

هركي دل تنگه، هركي عاشقه، هركي تنهاست و هركي....

عشق فرمود فراق

تو هر گز نازنين صادق نبودي

به فكر اين دل عاشق نبودي

دل پاكي كه حكم كيميا داشت

به تو دادم ولي لايق نبودي

تو يادت هست ما بي كينه بوديم

نگهبان غمي ديرينه بوديم

چو مرغ آه ، با هم گرم پرواز

كلام روشن آيئنه بوديم

دل غمديده درماني ندارد

سر شوريده ساماني ندارد

گمان كردم كه در پايان راهم

ولي اين راه پاياني ندارد

+نوشته شده در 88/05/20ساعتتوسط غمگينم |

هرچند پيرو خسته دل و ناتوان شده ام

هر گه كه ياد تو كرده ام جوان شده ام

ما شبي دست براريم و دعايي بكنيم

غم هجران تو را چاره ز جايي بكنيم

هزارجهد بكردم كه يار من باشي

مراد بخش دل بيقرار من باشي

من گرچه حافظ شهرم جوي نمي ارزم 

مگر تو از كرم خويش يار من باشي

+نوشته شده در 88/05/20ساعتتوسط غمگينم | |

بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است

 كه در كنار او باشي

و بداني هرگز به نخواهي رسيد . . .

+نوشته شده در 88/05/20ساعتتوسط غمگينم | |